|
خلوتگاه ذهن من
|
سه ماه از اولین روزی که اقای پدرم رو تخت بیمارستان خوابیدن و از اون روز تا حالا این دفعه ی چهارمه که اتاق عمل می رن ، گذشت ...
کم نیستا ، حرف از سه ماهه . این که ادم سه ماه رو همین طوری بگذرونه و ندونه چی کار کرده و بدتر از اون اینکه همشم توی ترس و اضطراب بگذرونه برای خودش یه دنیا حرف داره .
اما من خوشحالم و روزی هزار مرتبه خدا رو شکر می کنم که دیگه تمام شد و هر روز بیشتر دعا می کنم که دیگه هیچوقت هیچ مشکلی برای پدر و مادرم پیش نیاد .
و امیدوارم که خدا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاش کم نکنه .
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است ...
و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت
باید به خود استراحت بدهی ، دراز بکشی ، دست هایت را زیر سرت بگذاری ، به اسمان خیره شوی و بی خیال ، سوت بزنی ...
و در دلت بخندی به تمام افکار پشت شیشه ی ذهنت ...
سه فرسخ پرید بالا!
صدای جیغشم تا هفت خونه اون طرف تر رفت !
من و بقیه دوستانم که مرده بودیم از خنده !
هوم ؟
به نظرتون چی کار کنم ؟!
والا خودم که مایلم سر سوزنی به اطلاعات درون مغزمان اضافه شود اما چه کنیم که ندای درونی می گوید ، بی خیال !!
راستش اون روز که اینو خوندم خندیدم اما نمی دونستم یه روز به جایی می رسم که خودمم ارزو می کنم که ای کاش یه شبانه روز ۳۰ ساعت می شد !
الان هر چی دارم فک می کنم که توی این ۱۱ روز عید چی کار کردم که این قدر زود گذشت تاسف می خورم . چرا ، چون یا همش خواب بودم یا چت می کردم یا طرح گلیمم رو می کشیدم که به جز دو مورد اول فقط مورد اخر مفید بوده و خوشحالم که حداقل یه کار مفید انجام دادم و یکم کارم جلو افتاده .
امروز فردا هم باید برم پیش استاد عزیز و یه سری کار صنایع دستی ازش بگیرم و بفرستم برای نمایشگاه شوهر خواهر جان .
اگه من فقط یه اپسیلون شانس داشتم کارامو ردیف می کردم که برای چهارم خرداد پیش نسکافه اینا باشم !
حتما قشنگ می شود امسال حال تو ...
با ان زبان فاخر و ایرانی اصیل ... فرخنده باد ، روز و شب و ماه و سال تو .
سلام
عید همگی مبارک
از بین این همه اس ام اسی که از دیشب تا حالا برام میومد این یکی خیلی به دلم نشست و نوشتم اینجا !
سال ۹۰ با کوله باری از خنده ، گریه ، شادی ، ناراحتی و ... رفت و سال ۹۱ با یه کوله باری تازه تر اومد .
این مدت این قدر سرم شلوغ بود و درگیر وضعیت بابا بودیم همگی ،که حتی نتونستم یک ساعت با خودم خلوت کنم و ببینم سال ۹۰ که داره می ره چطوری بود و چطوری داره می ره . الانم هر چی می خوام ذهنمو متمرکز کنم و راجع به سال گذشته فکر کنم نمی تونم یا هر چی می خوام یه برنامه ریزی درست و حسابی بکنم که تا پایان سال ۹۱ به انجام برسه بازم نمی تونم .
حتی نمی تونم بشینم طرح گلیمم رو کامل کنم . نمی دونم چرا این قدر اشفته ام .
امروز صب زود بیدار شدم و تا قبل از سال تحویل با مامان داشتیم کارای انجام نشده رو تموم می کردیم
و تازه بعد از گذشت ۱۳ روز که من مثل خود کوزت این طرف اون طرف می رفتم ، معنی حرف مامان رو فهمیدم که وقتی همیشه می گفت کار تمومی نداره ، یعنی چه !
روز اول فروردین هم گذشت و خوشحالم که من و مامان و بابا در کنار هم بودیم .
خدایا بی نهایت از لطف و کرمت سپاسگزارم .
خدا رو شکر حال بابای گلم خیلی بهتره و من امیدوارم هر چه سریعتر بهبودی کامل پیدا کنن .
این ده روز گذشت .
اما خیلی خیلی سخت گذشت .