.•*..*•. پاتوق .•*..*•.
خلوتگاه ذهن من
دیروز اصلا دلم نمی خواست برم کلاس . هم دل خوشی از جناب مشاور نداشتم هم اینکه فک می کردم من توی اون دعوا مقصرم . هیچی دیگه منم دلمو زدم به دریا و رفتم . وقتی رفتم که باز هواپیماش تاخیر داشت و دو ساعت بعد اومدش بعدم که اومد تا منو دید یه لبخندی زد گفت برنامتم اوردم . من که هیچی نمی تونستم بگم فقط نگاش کردم . بعدشم شروع کرد برامون صحبت کردن . وای که چه قدر ارامش می ده به ادم ، دلم می خواست همونجا با حرفایی که می زنه زار زار گریه کنم . اما نمی شد . دیروز خیلی زیبا حرف می زد ، خیلی بهمون امید می داد و این که دیروز تنها روزی بود که برای رفتن به دانشگاه صنعتی عجله ای نداشت. داره تموم می شه ! پاییز رو می گم . خیلی زود این دو ماه و یک هفته رفت . خدایا چه خبره ؟ چرا این قدر روزا سرعتشون زیاده ؟؟ من تازه دارم پاییز و حسش می کنم . وقتی دارم توی خیابون راه می رم خش خش برگا زیر پام داره می گه پاییز داره تموم می شه . پاتوق 1 : این هفته که همش کلاس بودم . هفته ی دیگه ام هر روز کلاس خواهم بود. پاتوق 2 : اگه با برنامه ی ایمان پیش برم خدایی می ترکونم . خدایا کمکم کن ، خیلی زیاد . پاتوق 3 : فردا برای ناهار خونه ی مامان بزرگمیم . زنگ زده دعوتم کرده و گفته روز تعطیل دعوتت کردم که کلاس نداشته باشی . منم هیچی نگفتم که فردا از 9 تا 1 بعداز ظهر کلاسم و بعد اینکه این ۱۰ روزه ( از هفته ی پیش تا حالا ) ساعت های درس خوندنم به شدت کم شده . نمی فهمم چمه . خداااااااااااااااااایا کمکم کن. خدایا تو خودت شاهد بودی که من سه هفته به چه زیبایی و قشنگی درس خوندم . یعنی توی اون سه هفته از نهایت وقتم استفاده کردم و این که شبا بدون عذاب وجدان می خوابیدم. اما حالا چی ... خدایا تو بگو باز چم شده ؟ خدایا چرا باز کم اوردم . اخه من اول راهم . خدایا خوب می دونم که اگه تو نخوای من حتی نمی تونم یک ساعتم درس بخونم . خدایا پس یه انگیزه و یه تلاش حسابی بهم بده . پاتوق ۱ : امروز امتحان نمایش داشتیم . تا دلتون بخواد برگمو براش پر کردم اما استاد ما در ازای هر اثری که ننوشته بودیم فقط نیم نمره بهمون می داد . یعنی دو صفحه پشت رو براش نمایش نامه شرح داده بودیم چون یه اثر از اورپید ننوشته بودم لطف کرد فقط نیم نمره از اون سوال رو بهم داد . ( زحمت کشید واقعا همونم نمی داد بهتر بود ). پاتوق ۲ : من باید دو هفته دیگه ازمون بدم . باید تلاش این مدتم رو ببینم . خدااااااااااااااااااایا . کمکم کن منم اومدم خونه و چون ساعت ۱۲ با مرجان قرار داشتم باز رفتم بیرون . یعنی امروز یه جورایی خیلی وقتم تلف شد . امروز با مرجان یه سر رفتیم مدرسه یعنی اگه قرار نبود گواهی دیپلمم مهر و امضا بشه عمرا پامم نمی ذاشتم تو اون خراب شده. این براتی ( دفتر دار مدرسه ) که انگار نه انگار من سه ماه کار اموز اون مدرسه بودم .یه جوری برخورد کرد که من دهنم باز مونده بود. تنها مدیر و معاونمون خیلی تحویلم گرفتن که اونام با هم خواهرن و خوش برخوردی تو خونشونه . بعدم که رفتیم پیش خانوم شریفی این قدر سرسنگین برخورد کرده که انگار من چی کار کردم . چرا سر سنگین بود ؟؟ چون زنگ زد به من گفت کلاس کنکور گذاشتم میای ؟؟ گفتم نه من رفتم یه جای دیگه . خوب اینم یه جوری حرصش گرفته بود دیگه . خلاصه اینکه بنده به امید کارای صفحه اراییم رفته بودم مدرسه که یه دونه کارم وجود نداشت و دست از پا دراز تر برگشتم خونه. حالا باز عصرم کلاس دارم . اونم خلاقیت نمایشی .خدا کنه طباطبایی هم نیاد. ازاده دلم خیلی برات تنگ شده ، برای خنده هات برای دلداری هات برای کمکات . برای شیطونی های پسرت و برای جیغای دخترت. مامان اینا شاید بخوان عید برن پیشش ، وقتی فک می کنم که من باید بمونم و باهاشون نرم قاطی می کنم . اخه مشکل من که تنهایی نیست . مشکلم دیدنه تک خواهر فاصله دارمه که نمی دونم دیگه کی قراره هم دیگه رو ببینیم. ۲- پریشب خواب می دیدم رتبه ام شده بود ۵ . از شدت هیجانی که داشتم از خواب پریدم . اما حیف که خواب بود. این همسایمون مثه مته رو مخ منه . یه امروز نرفتم کتابخونه ها . حالا این همسایمون داره یه جا این خونشو سوراخ می کنه و دیگه تمرکز و ازم گرفته. ۲- هیپ هیپ هورااااااااااااااااااا. بالاخره بعد از ۷ ۸ ماه اب رودخونه ی زاینده رود و باز کردن . وای این قدر خوشگل شده که حد نداره . دیروز که اب تا نصفه رودخونه اومده بود مردم توی اون نصفه ی خشکی ایستاده بودن و جشن گرفته بودن . دیشبم پارکا خیلی شلوغ بود. ۳- دیروز خطر از بیخ گوشم رد شد . سر کلاس خواص مواد نزدیک بود لقب خانوم دولومیتی بهم نسبت داده بشه. ۴- و این که دیروز برای اولین بار می شد این طباطبایی رو سر کلاس نمایش تحمل کرد . اخه به قول خودش همه ی دیروزش رو خندیده بود. اخر کلاسم داستان داشاکل رو برامون خوند. خوب بود . خوشم اومد.
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |
