|
خلوتگاه ذهن من
|
دلیلشم اینکه که چشممونو می بندیم و هر چی از دهنمون در میاد می گیم . مهم نیست اون طرف کیه ، فقط به خاطر منافع خودمون دیگران رو زیر سوال می بریم و خرابشون می کنیم .
البته من حرفی نزدم که بعدا پشیمون شم ، کاری هم نکردم که بعدا خجالت زده بشم فقط می دونم کاری که یه سری از بچه ها دیروز با استاد کردن ، نهایت بی انصافی بود .
من خیلی رفتم و اومدم و قضیه رو ماست مالی کردم که نه اشتباه شده و از این حرفا با این که من کاره ای نبودم اما فقط می خواستم خراب کاری های بقیه رو درست کنم، اما دلی که شکسته شده ، شکسته شده دیگه .
اونم دل یه استاده خیلی خوب ، که همه جوره برای دانشجوهاش مایه می ذاشت !
بر داربست دلم رج میزنی و بس کج میزنی...
تار و پود را تنها گره میزنی ... نقش نمیزنی... گره میزنی...
گره کور میزنی.. ناکوک میزنی .. دگر دلکوک نمیزنی...
به گرهم خدنگ میزنی .. رنگ نمیزنی...
رج میزنی...
گره های دلم را رج میزنی .. میکوبی بر دلم .. با سنگ میزنی...
گر میزنی بزن ... با کوبه ات بزن بر جان خسته ام ...
اری بزن ولی... دیگر تو رج نزن ... بر نقش جان من دیگر سیه نزن...
بس خسته دیده ام .. بس دل بریده ام .. بس این تار و پود را بر جان کشیده ام ..
دل کنده ام ز دار ... این دار استوار...
گر میزنی کنون ... نقشی به این جنون ...
نقشی بزن ز عشق .. نقشی بزن ز یار ... نقشی بزن ز دل .. نقشی بزن ز یاد...
یکشون گفت صبر کنین من الان بهش زنگ می زنم .
وقتی زنگ زد گوشیشو گذاشت روی اسپیکر که بقیه هم صدای استاد جونشونو بشنون و با کلی سلام و احوال پرسی به استاد گفت ، امروز کلاسمون تشکیل نمی شه ؟
استادشون با یه حالت تعجب و البته صدایی خواب الود پرسید مگه الان ساعت چنده ؟؟ که بهش گفت استاد الان ساعت یازده و نیمه !!
استاد گرامی هم که فهمیده بود بدجور سوتی داده گفت خانوم جعفری من حالم خیلی خیلی بده امروز ، شرمنده که نتونستم بیام .!
و اون موقع بود که ماهایی که دور بچه های معماری بودیم پکیده بودیم از خنده و تلفن قطع شد !!
نتیجه این که فک کن یه استاد هر هفته خواب بمونه و نیاد سر کلاس ، اون وقت من نمی دونم چرا این شانسا در خونه ما رو نمی زنه ؟!!
برام میوه ی بهشتی اورده بود.
نارنگی بود !!
این قدر شیرین و خوشمزه بود که هنوز مزه اش زیر زبونمه !
بهش گفتم ، عمه بهشت فقط نارنگی داره ؟
گفت نه همه چی داره اما من برات این یکی رو اوردم !
بعد الان داشتم با خودم فک می کردم که ما چیزی به اسم نارنگی توی قران از میوه های بهشتی نداریم !
استاد ، من و با یک اموزش فرش فارسی باف رها کرده و می گه تا هفته اینده باید ۵۰ رج بافته باشی !!
دوباره دو هفته بعد اومده می پرسه ،مامان ، الان هوا افتابیه ؟ می گم نه ابریه . می گه پس می تونی منو ببری پارک !!
بعد می خنده و میگه بچه ام هنوز ۳ سالشم نشده منو روی انگشتش می چرخونه ؛ موندم بزرگ شه با من و پدرش می خواد چی کار کنه ! اول جوابو ازم می گیره بعد سوال می کنه !
تو دلم گفتم از بچه ی دکتر ف و دکتر میم انتظاری بیشتر از این نباید داشت !