تبليغاتX
.•*..*•. پاتوق .•*..*•.
خلوتگاه ذهن من
۱-دلم به شدت برای ازاده تنگ شده . هر روز به این امید میام نت که انلاین باشه و بتونم خودشو و دخترشو ببینم . خدا می دونه وقتی با وبکم هم دیگه رو می بینم و مهدیس با اون زبون شیرینش می گه آلا اوبی ( خاله خوبی ؟) چه حالی می شم .

ازاده دلم خیلی برات تنگ شده ، برای خنده هات برای دلداری هات برای کمکات . برای شیطونی های پسرت  و برای جیغای دخترت.

مامان اینا شاید بخوان عید برن پیشش ، وقتی فک می کنم که من باید بمونم و باهاشون نرم قاطی می کنم . اخه مشکل من که تنهایی نیست . مشکلم دیدنه تک خواهر فاصله دارمه که نمی دونم دیگه کی قراره هم دیگه رو ببینیم.

۲- پریشب خواب می دیدم رتبه ام شده بود ۵ .  از شدت هیجانی که داشتم از خواب پریدم . اما حیف که خواب بود.

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:18 نويسنده خانوم قهوه |

۱- اااااااااااااااااای خدا.

این همسایمون مثه مته رو مخ منه . یه امروز نرفتم کتابخونه ها . حالا این همسایمون داره یه جا این خونشو سوراخ می کنه و دیگه تمرکز و ازم گرفته.

۲- هیپ هیپ هورااااااااااااااااااا. بالاخره بعد از ۷ ۸ ماه اب رودخونه ی زاینده رود و باز کردن . وای این قدر خوشگل شده که حد نداره . دیروز که اب تا نصفه رودخونه اومده بود مردم توی اون نصفه ی خشکی ایستاده بودن و جشن گرفته بودن . دیشبم پارکا خیلی شلوغ بود.

۳- دیروز خطر از بیخ گوشم رد شد . سر کلاس خواص مواد نزدیک بود لقب خانوم دولومیتی بهم نسبت داده بشه.

۴- و این که دیروز برای اولین بار می شد این طباطبایی رو سر کلاس نمایش تحمل کرد . اخه به قول خودش  همه ی دیروزش رو خندیده بود. اخر کلاسم داستان داشاکل رو برامون خوند. خوب بود . خوشم اومد.

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:50 نويسنده خانوم قهوه

امروز عصر خونه ی خاله ام دعوت شده بودم . خالم یه مهمونی کوچولو گرفته بود و خودش مخصوصا دعوتم کرده بود که نکنه یه وقت نرم .

منم با وجود اینکه امروز کلاس داشتم اما قول دادم که زود از کلاس برگردم و برم خونشون . اول یه سر رفتم خونه یه دوش گرفتم و اومدم که اماده بشم دیدم انگار امشب خونمون یه جوریه . یه سر رفتم توی حیاط دیدم ای داد تمام برق کوچه و خیابونمون رفته و فقط خونه ی ما برق داره . منم که از تاریکی وحشت دارم ، اون موقع شب تصمیم گرفتم بی خیال رفتن خونه ی خاله ام بشم . زنگ زدم به خاله ام عذرخواهی کردم و گفتم نمیام .

بعدم بیشتر از این که خاله ام ناراحت بشه خودم ناراحت شدم . اخه دلم می خواست برای تنوعم که شده بود یه دو ساعتی دور از دقدقه ی درس و کلاس باشم . اما حیف که نشد.

که اخرشم فهمیدم نرفتن خونه ی خاله ام یه خوبی هایی هم داشته .

 

+ تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:49 نويسنده خانوم قهوه

با نام رضا به سینه ها گل بزنید    با اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هر زمان گرفتار شدید     بر دامن ما دست توسل بزنید.

از دیروز تا حالا که هی تلویزیون ارتباط مستقیم با مشهد رو پخش می کنه من بدجوری دلم هوای مشهد کرده . دلم می خواست چشمامو می بستم و خودمو توی حرم امام رضا می دیدم.

عید امسال که رفته بودیم مشهد ، خیلی خیلی خوش گذشت . حالا من بازم دلم می خواد برم .

راستی عید همگی تون هم مبارک

این هفته که گذشت من دختر خیلی خوبی بودم چیه خوب ؟؟ خوب بودم دیگه . این که ادم از دست خودش راضی باشه بهترین چیزه . مگه نه ؟

این هفته یه حدود ۴۰ ساعت درس خوندم . نسبت به هفته های پیش نسبتا خوب پیش رفتم . دیروز با ایمان کلاس داشتیم . مثل همیشه یه یک ساعتی منتظرش بودیم تا اومد . وقتی اومد خبر جدیدش این بود که امتحانای پیش دانشگاهی نهایی می شه و در مورد مکانیزم خواب برامون گفت.

وسطای کلاس نمی دونم چی شد که از مشکل قلبش برامون گفت . وای کم مونده بود بزنم زیر گریه.

خدااااااااااااااااایا به حق این روز عزیز شفاش بده . خدای ایمان خیلی جوونه . خودت می دونی که همه ی ما شاگرداش دیوانه وار دوسش داریم . خدایا خودت کمکش کن

طبق معمول هر پنجشنبه که ایمان می یاد کلی به ما انرژی می ده . دیروزم وقتی من ازش خیلی انرژی گرفتم که گفت برات برنامه ریزی کرده بودم ولی یادم رفت بیارم . درسته که نیاورده بود اما خیلی خوش حال شدم چون این نشون می ده به فکرمه و وضعیت کنکورم براش مهمه .

حالا قرار شد که همین چند روزه برام برنامه مو توسط یکی از دبیرا بفرسته

پاتوق ۱ : با این که امروز عید بود اما خواهری و شوهرش پیشمون نبودن

پاتوق ۲ : امروز اولین ازمون سنجش بود . من که دو تا از درسامو به کل نزدم

پاتوق ۳ : می دونی قشنگی زندگی به چیه ؟ اینکه که خودت بی خبر باشی و یکی برات دعا کنه . خواهشا یادتون نره مشاوره خوب منو هم دعا کنین

 

+ تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:58 نويسنده خانوم قهوه

داشتیم با مرجان از کلاس برمی گشتیم ، یه گربه نشسته بود تو چمنا . خوب منم عشق کرم ریزی برای گربه ها رو دارم  رفتم جلو و پیشتش کردم ، بیچاره ۶ متر پرید بالا . مرجان با عصبانیت برگشت گفت درد داری همچین میکنی  خوب حالا می پره تو دلمون بچه . منم همش این جوری بودم نه بابا مگه دیونه اس بپره تو دل ما.

اون طرف خیابون یه پسره ای وایساده بود . فهمید مرجان از گربه می ترسه . یه سنگ برداشت پرت کرد طرف گربهه. یه حدود یه متر که رفته بودیم جلو یه دفعه گربهه پرید تو دل مرجان .

منو می گین غش کرده بودم از خنده ، وایساده بودم یه گوشه دیوار و دیگه نه چشمام می دید و نه گوشام می شنید به عبارتی دیگه نفسم بالا نمی یومد . مرجانم جییییییییییغ می زد و فحش می داد . طفلک این قدر ترسیده بود که تا کلی وقت دستاش می لرزید .

خوب من چی کار کنم از بچگی عشق ازار و اذیت گربه ها رو داشتم و دارم

+ تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:50 نويسنده خانوم قهوه