تبليغاتX
.•*..*•. پاتوق .•*..*•.
خلوتگاه ذهن من
گاهی ما ادما یه کاری می کنیم که بعدا از حرفی که بدون فکر کردن زده شده یا عکس العملی که اون موقع نشون دادیم به شدت پشیمون می شیم .

دلیلشم اینکه که چشممونو می بندیم و هر چی از دهنمون در میاد می گیم . مهم نیست اون طرف کیه ، فقط به خاطر منافع خودمون دیگران رو زیر سوال می بریم و خرابشون می کنیم .

البته من حرفی نزدم که بعدا پشیمون شم ، کاری هم نکردم که بعدا خجالت زده بشم فقط می دونم کاری که یه سری از بچه ها دیروز با استاد کردن ، نهایت بی انصافی بود .

من خیلی رفتم و اومدم و قضیه رو ماست مالی کردم که نه اشتباه شده و از این حرفا با این که من کاره ای نبودم اما فقط می خواستم خراب کاری های بقیه رو درست کنم، اما دلی که شکسته شده ، شکسته شده دیگه .

اونم دل یه استاده خیلی خوب ، که همه جوره برای دانشجوهاش مایه می ذاشت !

+ تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 22:15 نويسنده خانوم قهوه |
خیلی لذت داره ادم فک کنه یه درسی رو میوفته بعد ببینه ۲۰ شده !!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:16 نويسنده خانوم قهوه
رج میزنی ...

 بر داربست دلم رج میزنی و بس کج میزنی...

تار و پود را تنها گره میزنی ... نقش نمیزنی... گره میزنی...

گره کور میزنی.. ناکوک میزنی .. دگر دلکوک نمیزنی...

به گرهم خدنگ میزنی .. رنگ نمیزنی...

رج میزنی...

 گره های دلم را رج میزنی .. میکوبی بر دلم .. با سنگ میزنی...

گر میزنی بزن ... با کوبه ات بزن  بر جان خسته ام ...

اری بزن ولی... دیگر تو رج نزن ... بر نقش جان من دیگر سیه نزن...

بس خسته دیده ام .. بس دل بریده ام .. بس این تار و پود را بر جان کشیده ام ..

 دل کنده ام ز دار ... این دار استوار...

گر میزنی کنون  ... نقشی به این جنون ...

نقشی بزن ز عشق .. نقشی بزن ز یار ... نقشی بزن  ز دل .. نقشی بزن ز یاد...

 

+ تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:5 نويسنده خانوم قهوه |
امروز با ارزو دم در دانشکده ایستاده بودیم که چند تا از بچه های معماری اومدن به دوستای دیگه شون گفتن ما از اول ترم تا حالا فقط یه جلسه از کلاس روستامون تشکیل شده ، اخه این چه وضعشه که این استاد هیچ وقت نمیاد ؟!

یکشون گفت صبر کنین من الان بهش زنگ می زنم .

وقتی زنگ زد گوشیشو گذاشت روی اسپیکر که بقیه هم صدای استاد جونشونو بشنون و با کلی سلام و احوال پرسی به استاد گفت ، امروز کلاسمون تشکیل نمی شه ؟

استادشون با یه حالت تعجب و البته صدایی خواب الود پرسید مگه الان ساعت چنده ؟؟  که بهش گفت استاد الان ساعت یازده و نیمه !!

استاد گرامی هم که فهمیده بود بدجور سوتی داده گفت خانوم جعفری من حالم خیلی خیلی بده امروز ، شرمنده که نتونستم بیام .!

و اون موقع بود که ماهایی که دور بچه های معماری بودیم پکیده بودیم از خنده و تلفن قطع شد !!

نتیجه این که فک کن یه استاد هر هفته خواب بمونه و نیاد سر کلاس ، اون وقت من نمی دونم چرا این شانسا در خونه ما رو نمی زنه ؟!!

+ تاريخ شنبه سوم دی 1390ساعت 21:42 نويسنده خانوم قهوه |
شب تاسوعا ، خواب عمه ام رو دیدم !

برام میوه ی بهشتی اورده بود.

نارنگی بود !!

این قدر شیرین و خوشمزه بود که هنوز مزه اش زیر زبونمه !

بهش گفتم ، عمه بهشت فقط نارنگی داره ؟

گفت نه همه چی داره اما من برات این یکی رو اوردم !

بعد الان داشتم با خودم فک می کردم که ما چیزی به اسم نارنگی توی قران از میوه های بهشتی نداریم !

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:29 نويسنده خانوم قهوه
الان دقیقا حس اون بچه ای رو دارم که تازه یاد گرفته با کمک پدر و مادرش چند قدم راه بره ، بعد وقتی خسته می شه تپ می یوفته روی زمین !!

استاد ، من و با یک اموزش فرش فارسی باف رها کرده و می گه تا هفته اینده باید ۵۰ رج بافته باشی !!

+ تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 21:2 نويسنده خانوم قهوه
استادمون می گفت بچه ام اومده می گه مامان ، الان هوا سرده ؟! می گم نه هوا هنوز خیلی سرد نیست . می گه پس می تونی برام بستنی بخری !!

دوباره دو هفته بعد اومده می پرسه ،مامان ، الان هوا افتابیه ؟ می گم نه ابریه . می گه پس می تونی منو ببری پارک !!
بعد می خنده و میگه بچه ام هنوز ۳ سالشم نشده منو روی انگشتش می چرخونه ؛ موندم بزرگ شه با من و پدرش می خواد چی کار کنه ! اول جوابو ازم می گیره بعد سوال می کنه !

تو دلم گفتم از بچه ی دکتر ف و دکتر میم انتظاری بیشتر از این نباید داشت !

+ تاريخ چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 8:27 نويسنده خانوم قهوه |